کم کم به روزی نزدیک میشیم که نام گرفته به روز عشق ولی . . . .
یا من کاربرد این روز رو نمی دونم یا این روز کاربرد خودشو نداره
به هر حال هر حادثه ای تو زندگی باید یه چیزی به ما اضافه کنه به قول سهراب :
"بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است..... :
پس عشق حادثه است
من ازاین میترسم که بجای بزرگداشت این حادثه تو نمادهای اون غرق بشیم
عشق را پیچیدم بین یک ساعت و یک گل که برایش چیدم
همه را کادو گرفتم و کمی خندیدم
شاد و خوشحال به راه افتادم
تا که معشوق ببیند آنچه دارم دادم
من صدای ضربان دل خود را دیدم
که دوان تر ز خودم بود٬تو را میدیدم
شوق در تک تک اعضای تنم میپیچید
که چه حسی دارد؟
او در آن لحظه که من را میدید
باز نزدیک شدم اینک اما همه ام او شده بود
هیچ بودم اما او خودش من شده بود
کادو ام را که در آن عشق مجسم شده بود
بین دستان خودم میدیدم
با خودم میگویم :که نباشد اندک یا نباشد کوچک
آخر اما عشق است نیست کم یا کوچک
ارزشش بیشتر است ,از گلی یا ساعت
و به این فکر دلم قوت یافت
که چه کم یا که زیاد؛
عشق دارم که جز این هدیه مرا نیست به یاد
دادمش هدیه به دست
گو نه آن هدیه که آن هست من است
باز میکرد گره از گره اش
و نگاهی که بدنباله ی آثار نگه در نظرش
باز شد هدیه و چشمش خیره
و دلم در عطش شوق نگاهش خیره
باورم بود که عشق است جهتگاه نگاه
ولی افسوس که براقی ساعت به نگاه است و آه. . . .
.
.
.
باز هم عشق غریب است میان من و ما . . .
|
+| نوشته شده توسط
امین در شنبه 22 بهمن1390
|