تبليغاتX
... و خدایی که در این نزدیکی است
این وبلاگ جایی است برای آنها که به اندیشیدن احترام میگذارند
 مجنون

یه روز لیلی و مجنون با هم قرار می زارن. لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد كه انگار خیلی دوست

داری منو ببینی؟ اگر نیمه شب بیای بیرون شهر كنار فلان باغ منم میام تا ببینمت مجنون كه شیفته

ی دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست ولی مدتی كه گذشت

خوابش برد. نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید از كیسه ای كه به همراه داشت چند

مشت گردو برداشت و ریخت توی جیبهای مجنون و رفت.


مجنون وقتی چشم باز كرد خورشید طلوع كرده بود آهی كشید و گفت ای دل غافل یار آمد و ما در

خواب بودیم و افسرده و پریشون برگشت به شهر. در راه یكی از دوستانش اونو دید و پرسید چرا اینقدر

ناراحتی؟ و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت این كه عالیه آخه نشونه ب اینكه لیلی به دو دلیل

تو رو خیلی دوست داره دلیل اول اینكه خواب بودی و بیدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزیز دل

من كه تو خواب نازه چرا بیدارش كنم و دلیل دوم اینكه وقتی بیدار می شی گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو

نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكنی و بخوری. مجنون سری تكان داد و گفت نه اون می خواسته بگه

تو عاشق نیستی اگه عاشق بودی كه خوابت نمی برد تو رو چه به عاشقی تو بهتره بری گردو بازی

كنی

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه 24 اردیبهشت1391  |
 روز مادر
داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌


روز کسی که عقلها ایثارشان را باور ندارند بر تمامی مادران مبارک

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 23 اردیبهشت1391  |
 دوست
دوستی میخواهم ,

آشنایی که نخندد به زمین خوردن یک نابینا

یا به رقصیدن دیوانه , در بهت فضا

یا به هرچیز که اینگونه نباید باشد .

من خودم خسته ام از خود کشی ساقه ,در دست تبر 

یا به پاشیدن سم روی ثمر

وهمین بس که سپردند غذا دست قدر

دوستی میخواهم که بگیرد دستم

یا به یک نسخه نجاتم دهد از این هستم

که مبادا تن من بوی سکوت و صبر و سرمه و سرما گیرد


.

.

.



|+| نوشته شده توسط امین در جمعه 15 اردیبهشت1391  |
 دکتر شریعتی

خداوندا پریشانم چه میخواهی تو از جانم مرا بی انکه خود خواهم اسیر

زندگی کردی خداوندا تو خود میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد انکس که انسان است و از احساس سرشار.

دکتر علی شریعتی

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 9 اردیبهشت1391  |
 شعر
مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه طباطبایی

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391  |
 حرف دل . . .
چند شعر و متن که از دل  در اومده امیدوارم به دل هم بشینه . . .


جدایی ؛ فراقی است میان من و تو به وسعت تنهایی هایمان





خستگی معنی طاقت فرساست 

و در اینجا و در این فرسایش دل انسان تنهاست





کاش میشد عقل فرماندار بود  

دل خودش می بست و خود دلدار بود 

عقل کار عشق را خود می نمود

  دیگر اینجا هیچ کس عاشق نبود





عاشقی بد بختی است ؟

عاشقی بد رختی است به تن نازک اندوه خیال 

عاشقی دلتنگیست ؟

عاشقی طعمه ی شیرین شدن خاطره هاست .



|+| نوشته شده توسط امین در جمعه 1 اردیبهشت1391  |
 شعر

دلتنگی 


گاه دلتنگی شبیه زندگی است

گاه دلتنگیت از افسردگی است

گاه مجنونی و دردت عشق نیست

گاه لیلا ترس از بیهودگی است

 

دیدار

دو رویی را نخواهم کرد باور

که اینجا هر کسی رنگیو روییست

به چشمانم سپردم تا نبیند

که هر دیدار آغاز دورویی است

 

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه 28 فروردین1391  |
 عید . . .
با سلام خدمت تک تک دوستان عزیز سال جدید رو یه همه ی عزیزان تبریک میگم

امیدوارم تو این سال به خواسته های خوبشون برسن 


عید 


امروز خواب سراب بهار می دیدم    

                                              امروز از تلاطم دیوار خندیدم 

امروز خواب نه ، من بیدار می دیدم

                                              خوابم نه ، بیدار ؟ من آخر نفهمیدم 

امروز صبر و ساعت بیتاب می دیدم 

                                                 صوت مشوش هجا چون  سیب می چیدم

امروز . . .

 

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه 1 فروردین1391  |
 
چند مدت پیش با یکی از دوستان در حافظیه مشغول صحبت بودیم

بحث جالبی بین من و دوستم شروع شد در مورد عشق دوست و . . .

شب همانروز تصمیم گرفتم که این بحث رو با شعر بیان کنم

امیدوارم شما هم بپسندین خوشحال میشم که شما هم تو بحث ما دیدگاهتون رو مطرح کنین . .  .


دوش مرا صحبتی از یار شد

در سخن عشق هوا تار شد

دوست مرا گفت : که ای بیخبر

در خمشی کار شود بی اثر

کوش که از عشق نصیبی بری

بد شود ار خام تو جان دربری

یار تورا مرتبه بالا نهد

در دل دیوانه تو را جا دهد

عشق تو را جانب والا یرد

هر چه که خواهی به تماشا برد

اندکی از حرف دلش را بگفت

در سخنش عطر کلامم شکفت

دوست به من گوش کن اینک چنین :

اندکی از باغ دلم حرف چین

عشق مرا معنی و مفهوم داد

در نظرش دیده ی ما نور داد

من نه ز عشق و نه ز جان بی خبر

خامشیم را تو نبین بی اثر

عشق همان دم که به جانم نشست

داد مرا وعده و پیمان به شصت

کین سخنش لازم و ملزوم ماست

از دل دیوانه چنین عهد خواست

گر نو مرا لایق هر کس کنی

عشق نصیب کس و ناکس کنی

آن دم و آن لحظه وداع من است

بر در قلب تو هوس ساکن است

هست تفاوت ز هوس تا به عشق

کی بنهد زشت قدم تا بهشت

.

.

.


|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 25 اسفند1390  |
 یادی دوباره
سلام  ببخشید کمی کم کار شدم امیدوارم بتونم جبران کنم

امروز با یه شعر جدید از خودم اومدم امیدوارم که بپسندید و منو از نظرتون بی بهره نذارید

"صبر کن سهراب قایقت جا دارد ؟". . . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 13 اسفند1390  |
 عشق تا ازدواج . . .

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار،

 به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

 

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه 5 اسفند1390  |
 دوست داشتن . . . .

دوست داشتن در مقابل استفاده كردن USE vs. LOVE

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

In anger, the man took the child’s hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد

وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد “پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد” !

When the child saw his father with painful eyes he asked, ‘Dad when will my fingers grow back?’

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود ” دوستت دارم پدر”

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written ‘LOVE YOU DAD

روز بعد آن مرد خودكشي كرد

The next day that man committed suicide. . .

خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه

Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

Things are to be used and people are to be loved.

در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

The problem in today’s world is that people are used while things are loved.

همواره در ذهن داشته باشيد كه:

Let’s try always to keep this thought in mind:

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

Things are to be used,People are to be loved.


|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه 30 بهمن1390  |
 روز عشق . . .
کم کم به روزی نزدیک میشیم که نام گرفته به روز عشق  ولی . . . .

یا من کاربرد این روز رو نمی دونم یا این روز کاربرد خودشو نداره

به هر حال هر حادثه ای تو زندگی باید یه چیزی به ما اضافه کنه به قول سهراب :

"بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است..... :

پس عشق حادثه است

من ازاین میترسم که بجای بزرگداشت این حادثه تو نمادهای اون غرق بشیم

 

عشق را پیچیدم بین یک ساعت و یک گل که برایش چیدم

همه را کادو گرفتم و کمی خندیدم

شاد و خوشحال به راه افتادم

 تا که معشوق ببیند آنچه دارم دادم

 من صدای ضربان دل خود را دیدم

که دوان تر ز خودم بود٬تو را میدیدم

 شوق در تک تک اعضای تنم میپیچید

که چه حسی دارد؟

او در آن لحظه که من را میدید

باز نزدیک شدم  اینک اما همه ام او شده بود

هیچ بودم اما او خودش من شده بود

کادو ام را که در آن عشق مجسم شده بود

بین دستان خودم میدیدم

با خودم میگویم :که نباشد اندک یا نباشد کوچک

آخر اما عشق است نیست کم یا کوچک

ارزشش بیشتر است ,از گلی یا ساعت 

و به این فکر دلم قوت یافت

که چه کم یا که زیاد؛

عشق دارم  که جز این هدیه مرا نیست به یاد

دادمش هدیه به دست 

گو  نه  آن هدیه که آن هست من است

باز میکرد گره از گره اش

و نگاهی که بدنباله ی آثار نگه در نظرش

باز شد هدیه و چشمش خیره

و دلم در عطش شوق نگاهش خیره

باورم بود که عشق است جهتگاه نگاه

ولی افسوس که براقی ساعت به نگاه است و آه. . . .

.

.

باز هم عشق غریب است میان من و ما . . .



|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 22 بهمن1390  |
 شعر
این شعر زیبا از استاد حسن حسینی است امیدوارم شما هم اون لذتی که من از شنیدنش بردم ببرین

شمارش

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

حسن حسينی(مسيحا)بهار۱۳۷۳

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 20 بهمن1390  |
 و شعر . . .
شعر در لغت به معنای احساسات است و احساس لطیف ترین چیزی است که از انسان بودن انسان

به یادگار مانده است .

و امروز چند قطعه  شعر را به شما دوستان  هدیه میکنم  امیدوارم که بپسندید

البته که از نظرات شما خوشحال میشم چه انتقاد و چه پیشنهاد

(البته قول نمیدم از انتقاد خوشحال بشم ولی به قولی از دوست هر چه رسد نیکوست ). . .



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 26 آذر1390  |
 امروز " عشق "خدا
امروز سخن فضا نمی خواهد     امروز زبان حیا نمی خواهد


امروز زمین به عشق میبالد          بی عشق زمین خدا نمی خواهد


این واسطه ی جهان و معشوق است      عشق است که ادعا نمی خواهد


من با تو کمی ز آسمان دورم                      چون عشق تو آسمان نمیخواهد


من بنده ی آن خدای معشوقم                        چون بی تو خدا مرا  نمی خواهد


                                                                               امین

. . . .

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 19 آذر1390  |
 محرمی که هنوز زیباست
          ما رایت الا جمیلا



به جز زیبایی هیچ ندیدم این است حقیقت محرم که ماه خونش نامیدند 

وگریستن  در این ماه را به قامت ما دوختند و ما را عادت دادند تا اینگونه درک کنیم که:


خون دادن و زخم بر داشتن درد آور است  !!!!!!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در جمعه 11 آذر1390  |
 عشق و عقل

-عاشقی دیوانگی خواهد ولیکن عاقلم  من

عاقلی اندیشه میخواهد ولیکن عاشقم من


-عاقلی را سر گرفتم تا به عشق تو رسم

عاقلم یا عاشقم؟ این است اکنون مشکل من 


-عقل گر راه تو گیرد سر به سودایی کشد

عشق گر پای تو گیرد می شود شیدا چو من


-هر دو با هم در تضاد و هر یکی با تو فراق

آخر ای معبود من روشن کن اینک راه من 


- عشق میخواهی بگو اندیشه میجویی بگو

عقل می باید مرا یا عشق اینک ماه من

                                                                                              امین

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه 11 آذر1390  |
 آغاز محرم
از امروز ماهی آغاز میگردد که درون خود معارف بزرگی دارد  و خوشبحال کسی که درک کند

. . . .

امروز داستانی از مثنوی را بازگو میکنیم و با هم میشنویم تا بلکه کمی در این ماه به خود بیایم

مطمِنم که خوشتون خواهد اومد . . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 5 آذر1390  |
 شعر نو
سلام  ببخشید کمی کم کار شدم امیدوارم بتونم جبران کنم

امروز با یه شعر جدید از خودم اومدم امیدوارم که بپسندید و منو از نظرتون بی بهره نذارید

"صبر کن سهراب قایقت جا دارد ؟". . . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 28 مهر1390  |
 یاد و خاطره استاد
چند روز پیش گرامیداشت استاد عزیز محمدتقی بهجت تبریزی بود متخلص به شهریار

در این پست یکی از زیباترین اثرات این استاد گرامی را برای شما میگذارم

امیدوارم که استفاده کنید و لذت ببرید:



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه 5 مهر1390  |
 شبی که برای زمین قدر شد
مهم نیست که دنیا چه تاثیری بر تو بگذارد مهم اینست که تو چه تاثیری بر دنیا بگذاری

واینک علی کسی که کلمه ی تاثیر برای آنچه او انجام داده است حقیر مینماید


.

.

.

گر چه قلمم حقیر است تا باری چنین بزرگ را از دوشم بردارد ولی ناچارم به نوشتن

که تسکینی باشد بر فقدان از دست دادن کسی که جهان تاب سنگینیش را نداشت . .  .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه 30 مرداد1390  |
 شب قدر و منزلت یا تقدیر و سرنوشت
با ذکر شعری از حضرت حافظ به پیشواز اولین شب از از شبهای قدر میرویم


آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است . . . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در جمعه 28 مرداد1390  |
 مناظره . . .
چند مدت پیش با یکی از دوستان در حافظیه مشغول صحبت بودیم

بحث جالبی بین من و دوستم شروع شد در مورد عشق دوست و . . .

شب همانروز تصمیم گرفتم که این بحث رو با شعر بیان کنم

امیدوارم شما هم بپسندین خوشحال میشم که شما هم تو بحث ما دیدگاهتون رو مطرح کنین . .  .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه 26 تیر1390  |
 خاصیت عشق

خب امیدوارم که از شعر سهراب لذت برده باشید و همچنین به خاصیت عشق در اون شعر

پی برده باشید

واقعا خاصیت عشق چیه ؟

از نظر سهراب خاصیت عشق غیرمنتظره بودنه 

یعنی درست زمانی که منتظرش نیستی  به سراغت میاد و همچنین اینطور به نظر میرسه

که سهراب عاشق بودن رو مثله یک خواب میبینه بنحوی که از رخدادهای اطرافش بیخبر

میمونه و نکته ی دیگه ای که میشه از این شعر برداشت کرد اینه که :


آیا انسان زمانی که تنها میشه عاشق میشه یا زمانی که عاشق میشه تنها میشه ؟


اگه کسی نظری در این مورد داره خوشحال میشم بشنوم

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 9 تیر1390  |
 خاصیت عشق
خاصیت عشق از زبان سهراب چیه؟

بهتر باهم مرور کنیم:

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد

و خاصیت عشق این است

. . .
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه 29 خرداد1390  |
  زندگی
                                                     زندگی


زندگی زیباییست؟ زندگی گمراهی است؟

زندگی بیداریست ؟ زندگی بیماریست ؟

زندگی چیست ؟ کسی می داند؟

هرکسی می داند می ماند؟

زندگی شیرین است ؟

زندگی غمگین است ؟

زندگی تلخ تر از مزه ی یک میوه ی کال

یا به شیرینی یک دانه ی انگور در این فصل بهار

راستی طعمش چیست ؟

بوم نقاشی آن رنگش چیست ؟

گه سیاه است و سفید

گه سفید است و سفید


و چه خوشبخت کسی است

که به اندازه ی یک سنگ تحمل دارد

و به اندازه ی هر خاک  تجمل دارد

و به اندازه ی مهتاب تکبر دارد . . .                          

                                                                                                               امین



|+| نوشته شده توسط امین در جمعه 2 اردیبهشت1390  |
 "عشق" واژه ای که باید شناخت
این مطلب را مینویسم  تا  بدانیم که

                                            "عشق "

                                                           چیست؟




باشد که کسی عشق را فدای محبتش نکند



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در جمعه 5 فروردین1390  |
 شعر ناب
ببخشید که مدتی کم کاری کردم  امیدوارم بتونم جبران کنم 

برای شروع شعری رو انتخاب کردم که به نظرم واقعا زیبا میاد  امیدوارم بپسندید 

ولی قبل از خوندن این شعر به عشقی که تو این شعر اشاره شده توجه کنید

به نظر من که متفاوته نظر شما چیه؟

بیت اولشو اینجا میذارم مابقی در ادامه مطلب:

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید 

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید  . . .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 21 اسفند1389  |
 زندگی
با همه ی آشنا بودن این واژه چقدر با آن غریبه ایم

و هر چقدر بیشتر با آن مانوس میشویم بیشتر از او فاصله میگیریم

                                  

                                 . . .    زندگي رسم خوشايندي است

                                     زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ 

                                             پرشي دارد اندازه عشق

                                                         .

                                                         .

                                                         .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در شنبه 11 دی1389  |
 
 
بالا